تبليغاتX
مرداب تری غیر من آیا داری؟

مرداب تری غیر من آیا داری؟

با سلام به همه دوستای عزیز.

از همه شما ممنونم که با نظراتتون سعی بر این داشتین که این وبلاگ بهتر بشه

تو بعضی نظرات می خوندم که با این وبلاگ موافق نیستن.

یعنی یه جورایی مشکل دارن و حتی سعی می کردن که این وبلاگ رو هک کنن که شکر خدا نقششون نگرفت.

واسه اونا هم خیلی متاسفم که نمی ذارن این جور وبلاگها کار خودشونو انجام بده.

البته دست خودشونم نیست ولی چه میشه کرد که طبیعت و ذات اینا هم این جوریه دیگه.

خوب...

منم دارم دیگه بار و بندیلمو جمع می کنم و از این کلبه نقل مکان می کنم ولی نه واسه فرار از واقعیت

نه

بیشتر واسه دل خودم می خوام برم.

ولی به کوری چشم اینا هم که شده با یه کلبه درویشی بهتر با فضایی گرمتر میام.

قول میدم.

بازم از اونای که این مدت با من بودن خیلی خیلی ممنونم.

و با اینا در تماس هستم و از به روز رسانی وبلاگ جدیده مطلعشون می کنم.

اونایی که در این با نظراتشون همراهم بودن:

 آبجی گلم ناناز جون - مهسا خانوم - نیلو خانوم -ستاره خانوم و از همه مهمتر یه تشکر ویژه دارم از ترنم خانوم آبجی ناناز جون که منو شرمنده کرده با حرفاشون.

خوب دیگه...

اگر بار گران بودیم رفتیم

اگر نا مهربان بودیم رفتیم

خداحافظ همگی

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


من در این شبهای سرد خواب آلود

چشم هایم را می دهم بر باد

اما...

کسی نیست که با من باشد در این ویرانی فریاد

من در این مرداب تنهایی

جسته ام از دلم رسوایی

می روم جایی که بودن را بهتر از این در یابی

من سکوت بودن را سال ها پیش از یاد بردم

می سپارم آن را بر باد...بر خاک...بر یاد

من که فکرم یکه ولگرد بیابان هاست

حال هیچ کس را نمی یابم

چون بیابان بیابان نرگس شهلاست

اما ناگاه چشم هایم ققنوس شبانه را دیدند

و تنها گوش هایم بودند که آوایش را شنیدند

گام بر می دارم در این وادی

میان آوای ققنوس شبانگاهی

تا که شاید رسم جایی

که بودن را بهتر از این دریابی...

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


شبانه های غمگین.روزای بی ترانه

خواب و سکوت مرداب.گودالی از بهانه

یک یار بی مروت.یک اندوه بی پایان

یک مرداب حقیقی از اشک و برف و باران

اینها همه حکایت.از درد بی غروبند

از تشنه کامی عشق.در رفتن تو بودن

ما عاشقان مرداب.در گودال بهانه

در گیر با چه هستیم.با عشق یا زمانه

این عشق بی سرانجام.گم شد ولی چها کرد

دریایی دلم را.مرداب بی صدا کرد

گفتم که خسته ام من.یکجا قرار من نیست

چون شعله در خروشم.آرامش دلم کیست

عشق تو را نخواهم پس عاشق که هستی

معبود از تو دور است خالی از عشق و مستی

قلبت شکسته.آری.چون قلب من شکستی

این انتقام عشق است.نه اوج خودپرستی

مرداب غم رها کن بالی بزن به فردا

این انتهای عشق است جاری شدن به دریا ...

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


شبنم مهتاب میبارد.

دشت سرشار از بخار آبی گلهای نیلوفر.

میدرخشد روی خاك آیینه ای بی طرح.

مرز میلغزد ز روی دست.

من، كجا لغزیده ام در خواب؟

مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه.

برگ تصویری نمی افتد در این مرداب.

او، خدای دشت، میپیچد صدایش در بخار دره های دور:

مو پریشان های باد!

گـَرد خواب از تن بیفشانید.

دانه ای تاریك مانده در نشیب دشت،

دانه را در خاك آیینه نهان سازید.

مو پریشان های باد از تن بدر آورده تورخواب

دانه را در خاك ترد و بی نم آیینه می كارند.

او، خدای دشت، می ریزد صدایش را به جام سبز خاموشی:

در عطش می سوزد اكنون دانه ی تاریك،

خاك آیینه كنید از اشك گرم چشمتان سیراب.

حوریان چشمه با سرپنجه های سیم

می زدایند از بلور دیده دود خواب.

ابر چشم حوریان چشمه می بارد.

تار و پود خاك می لرزد.

می وزد بر من نسیم سرد هشیاری.

ای خدای دشت نیلوفر!

كو كلید نقره ی درهای بیداری؟

در نشیب شب صدای حوریان چشمه می لغزد:

ای در این افسون نهاده پای،

چشم ها را كرده سرشار از مه تصویر!

باز كن درهای بی روزن

تا نهفته پرده ها در رقص عطری مست جان گیرند.

– حوریان چشمه! شویید از نگاهم نقش جادو را.

مو پریشان های باد!

برگهای وهم را از شاخه های من فرو ریزید.

حوریان و مو پریشان ها هم آوا:

او ز روزن های عطرآلود

روی خاك لحظه های دور می بیند گلی همرنگ،

لذتی تاریك می سوزد نگاهش را.

ای خدای دشت نیلوفر!

بازگردان رهرو بی تاب را از جاده ی رؤیا.

– كیست می ریزد فسون در چشمه سار خواب؟

دست های شب مه آلود است.

شعله ای از روی آیینه چو موجی می رود بالا.

كسیت این آتش تن بی طرح رؤیایی؟

ای خدای دشت نیلوفر!

نیست در من تاب زیبایی.

حوریان چشمه در زیر غبار ماه:

ای تماشا برده تاب تو!

زد جوانه شاخه ی عریان خواب تو.

در شب شفاف

او طنین جام تنهایی است.

تار و پودش رنج و زیبایی است.

در بخار دره های دور می پیچد صدا آرام:

او طنین جام تنهایی است.

تار و پودش رنج و زیبایی است.

رشته ی گرم نگاهم می رود همراه رود رنگ:

من درون نور – باران قصر سیم كودكی بودم،

جوی رؤیاها گلی می برد.

همره آب شتابان می دویدم مست زیبایی.

پنجه ام در مرز بیداری

در مه تاریك نومیدی فرو می رفت.

ای تپش هایت شده در بستر پندار من پرپر!

دور از هم، در كجا سرگشته می رفتیم

ما ، دو شط وحشی آهنگ،

ما، دومرغ شاخه ی اندوه،

ما، دو موج سركش همرنگ؟

مو پریشان های باد از دوردست دشت:

تارهای نقش می پیچد به گرد پنجه های او.

ای نسیم سرد هشیاری!

دور كن موج نگاهش را

از كنار روزن رنگین بیداری.

در ته شب حوریان چشمه می خوانند:

ریشه های روشنایی می شكافد صخره ی شب را.

زیر چرخ وحشی گردونه ی خورشید

بشكند گر پیكر بی تاب آیینه

او چو عطری می پرد از دشت نیلوفر،

او، گل بی طرح آیینه.

او، شكوه شبنم رؤیا.

– خواب می بیند نهال شعله گویا تندبادی را.

كسیت می لغزاند امشب دود را بر چهره ی مرمر؟

او، خدای دشت نیلوفر،

جام شب را می كند لبریز آوایش:

زیر برگ آیینه را پنهان كنید از چشم.

مو پریشان های باد

با هزاران دامن پر برگ

بیكران دشت ها را در نور دیده،

می رسد آهنگشان از مرز خاموشی:

ساقه های نور می رویند در تالاب تاریكی.

رنگ می بازد شب جادو.

گم شده آیینه در دود فراموشی.

در پس گردونه ی خورشید، گردی می رود بالا ز خاكستر.

و صدای حوریان و مو پریشان ها می آمیزد

با غبار آبی گل های نیلوفر:

باز شد درهای بیداری

پای درها لحظه ی وحشت فرو لغزید.

سایه ی تردید در مرز شب جادو گسست از هم.

روزن رؤیا بخار نور را نوشید.

 

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


يه مرداب غم انگيز تاريك و سرد و خاموش
ميون يه بيشه زار از چشم ها فراموش

قلبش شكسته و درد سر تا سر وجودش
تنها يي رو مي شه ديد تو صورت كبودش

يادش نيست آخرين بار كي بوسه رو تنش زد
كي بود كه اولين بار عشقو براش ورق زد

كي بود كه با قدمهاش يه روز خوشي رو آورد
با اولين زمستون باد خزون اونو برد

ببين غم وسياهي تو قلبش لونه كرده
توي سياهي شب تا صبح گريه كرده

تا كه يه روز يه دونه نشست توي وجودش
عمر دوباره اي داد به قلب وجسم و روحش

اون دونه ي گرم وريز به سختياش تيشه زد
يك گل نيلوفر شد تو قلب اون ريشه زد

ديگه سياهيا رفت غم وغصه تموم شد
نفرت تو نطفه پوسيد گرفتار خزون شد

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


هیچ می دانی سکوت مرداب گونه ات چگونه می آزاردم؟

             چون سنگی که بر شیشه پنجره ای

                                    ناگاه

                                                  می نشیند

اما نمی دانی که

                 از روزنه شکسته شده

                                     نور بیشتری می تابد!!!

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


آفتاب که به غروب نشست تو هم می روی...

و من می مانم با...

بغضی که راه بر آه بسته...

ارزشی که بر لب و چانه مستولی شده...

چشم هایی به نم نشسته...

مشتهایی گره کرده...

نفسهایی به شماره افتاده...

زانوانی در آغوش کشیده شده...

و این منم تنها ترین ماتم   که بر بی کسی های فردای تو سوگوارم.....!

چند صباحی به گمان آنکه خاطر،نيلوفرانه ام از تو رنجيده و بر بستر قهر آرميده

قاصدكها را براي پا در مياني رهسپار كويم مي كني....

بعد چه؟؟.......!!

.............

خشمگين مي شوم بر رقص عقربه هاي ساعت به گاه انتظار تو....

آنزمان كه مرا چشم در راه باشي....!

آنگاه كه نداني كه مسافري بر اين جاده نيست.....!!

و نيلوفري بر مرداب....

 

 

 

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


"شعر همان سنجاقکیست

که می پرد روی مرداب

و جهان زیر بالهای اوست."

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


میان سطرهای خالی مانده زندگی


قدم که نه


پرسه می زنم


به خیال ستاره ای


که شاید چشمکی بزند


هواییم می کند


میبرد تا اوج


سقوط


پرتم می کند تا ته هیچستان


مرداب؟


یا آب مرد؟


چه فرق می کند


بوی تعفنش خفه ام می کند


فرو می روم


تا اعماق


دستی می ماند بی ستاره                    


ارمغان آر


برایش


تو


یک ستاره...

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


سهم من با آن همه دل واپسی

شد همان فریاد ها در بی کسی

سهم تو در آسمان های بلند

زندگی کردن رسیدن سر بلند

من همان نیلوفر مردابی ام

که در آن مرداب در تنهاییم

خاطراتم از اسارت بی کسی

گریه هایم از حقارت نا کسی

کاش اندر این ره بی انتها

می سید اینجا صدایی از وفا

کاش در این منزل پر ز گناه

 می رسیدم من به یک پشت و پناه

ولی افسوس که در زندگی ام

من رسیدم به همان بی کسی ام

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


پس از لحظه هاي دراز

بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روئيد

و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند .

و هنوز من

ريشه هاي تنم را در شن رؤ ياها فرو نبرده بودم

كه براه افتادم .

 

پس از لحظه هاي دراز

سايه دستي روي وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بيدارم كرد .

و هنوز من

پرتو تنهاي خودم را

در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم

كه براه افتادم .

 

پس از لحظه اي دراز

پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد

و هنوز من

در مرداب فراموشي نلغزيده بودم

كه به راه افتاد

 

پس از لحظه هاي دراز

يك لحظه گذشت

برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد

دستي سايه اش را از روي  وجودم  برچيد

و لنگري در مرداب ساعت يخ بست

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

كه در خوابي ديگر لغزيدم .

 

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم

خار خشک سینه کوهم

سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه

حالیا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه

عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت

روزها این گونه پر پر گشت

چون پرستوهای بی آرام در پرواز

رهروان را چشم حسرت باز

اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است

من که جام هستیم از اشک لبریز است میپرستم 
 

در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر بر د

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد

ناله من میترواد از در و دیوار

آسمان اما سراپایش گوش و خاموش است 

 همزبانی نیست تا گویم بزاری ای دریغ

دیگرم مستی نمی بخشد شراب

جام من خالی شدست از شعر ناب

ساز من فریاد های بی جواب

نرم نرم از راه دور

روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه

روشنایی می رود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من

همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب

همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

همچنان لبریز ز اندوه می پرسم

جام اگر بشکست

ساز اگر بگسست

شعر اگر دیگر به دل ننشست

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


من از تنهایی اشباعم
 لبریزم
 غروبی سرد و غمگینم
 پائیزم


 دلم دل نیست
 دریا نیست
 مرداب است
 که موجی هم سراغش را نمی گیرد
 که نوری هم به رخسارش نمی تابد
 
نه شوق زیستن دارد
 نه می میرد

 
 تو ای دریا مرا در خویش پنهان کن
 به موجی
 یا مرا امروز مهمان کن
 دلم دل نیست
 دریا نیست
 مرداب است
 مرا چون موج دریایی خروشان کن

 
 تو ای همسایه در من زندگی سازی
 برایم مثل آغازی
 یکی در گوش من انگار می گوید
 گلی امروز در مرداب می روید

 من از تنهایی اشباعم
 لبریزم
 غروبی سرد و غمگینم
 پائیزم

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


زندگی در قعر یک مرداب مرد

هستی ام با تیشه مهتاب مرد

در دلم افسانه محبوب بود

بر رهم چشم و چراغش نور بود

ماه بود آن شب چراغ سرخوشی

مادیانی در رکاب دلخوشی

گاه می آمد به شب مهتاب من

هر دمش اندیشه فردای من

با نوای دلکش مستانه اش

دام می شد بر دل پروانه اش

هر شبی افسانه ام دلگیر بود

خنده هایش بر غمم تدبیر بود

باز امشب جان و دل پر می زند

در هوایش سر به ماتم می زند

در پس مرداب گویی مرده ام

زنده زنده در کفن افسرده ام

در دلم روزی هوای نور بود

آتشی ؛ عشقی ؛ نوایی ؛ شور بود

بین که دیگر این دمم آخر رسد

مرگ ؛ چون عيسی دمی از در رسد .

 

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفر به

هم نخوره . پس اگه کسی رو دوست داری برای داشتنش سالها صبر کن .....

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


مرا اينگونه باور کن...

کمي تنها ،

 کمي بي کس ، کمي از يادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


اگر گرداگرد روزم را با گمان ها ببافید

و گر ملامت ها را گرداگرد شبم بنویسید

هرگز نخواهید توانست برج پایدار صبرم را واژگون سازید

هرگز نخواهید توانست شراب را از جام هایم دور سازید

در زندگانی ام خانه ای برای آرامش

                     و در قلبم معبدی برای ایمنی

هر کس مزه مرگ را بچشد

                      باکی ندارد

تا خواب را نیز  مزه مزه کند

                                                    

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


چه چیزی ثابت شده است که ما نیستیم!اگر چه هستیم،واگر هستیم چرا که نیستیم که در مستی هستیم و خوشه متصل به هم را رشته رشته می کنیم و می گوئیم که هستیم!

ذات سرشار به آسمانها می رود حتی اگر طعمه هزاران طغیان شود.پس مسیرتان را به دون پرستی تلف نکنید. و این و آن جاده های مسیر عبورتان را پر از سنگلاخ نکنید.

شنیده اند کسی هم از جاده های انتظار می گذشت و هنگام ی او هم کس دیگری تصمیم به آغاز داشت.هردو بار سفر بسته بودند و در عبادت گاه هایشان بی صبرانه از تحمل ها توشه بر میداشتند.

یکی را شک و گمان برانگیخته بود و در زمان پرسه میزد و یکی دار آئینه را به طاق زنجیر می کرد.

آن یکی از خاک بهره مساعد می برد و صعود پیشرفت را در فنا می جست و این یکی عرش هارا نزدیک ترین چرخه دوران میدانست تا سرش به معراج برود حتی اگر به رکوع و سجود بیافتد.

آن یکی آهسته آهسته سخن می گفت و در تلاوت بغض را به گریه خیرات می کرد در حالی که این یکی سکوت می کرد تا بر سرش «نزنند» تا فریاد ها را غصه باران کند.

آن یکی وادار بود و این یکی اجبار نمی کرد تا حساسیت پیدا کند.

به راستی زمزمه این و آن چه بود؟!

باز گفتن مانع از تکرار نمی شود و نگفتن راجع از پندار های گذری نمی شود و آنچه می شود را یک خط کسری جدا می کند تا بشود.

این چنین است که بی وفا،بي رمق،بي سمت و سوق،بي نشاط....

دود از کنده هم بر نمی خیزد.

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


 

 

هنگام غروب برایت عاشقانه می نوازم

تا شاید آرام کند دلم را صدای سازم...

خسته شده از درد جدایی این دل تنگم

بگذار که از درد جدایی بنوازم....

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


 

                      

        منتظرم که کی فرا می رسه!!!

باید برم... راهی نمونده...

عمر منم به سر اومده

نمی دونم وقتش کیه!!!

ولی میدونم نزدیکه

فقط منتظرم...

فقط منتظرم که کی...؟

کی ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟؟

 

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


در اغاز بودنم ارزویی جز ماندن نداشتم
و اکنون در حسرت ماندن به پایانی تلخ می اندیشم
مرا ببخش اگر خلوت تنهاییت را بر هم ریختم
من شکستم ٬با بودنم تنهاییت را و با رفتنم عشق را
امید تو خنجری بود بر زخم دل خسته ی من
و من رفتم تا گم شوم در ازدحام تنهایی٬ در دیار غربت و در دریای غم
من رفتم
مرا ببخش اگر گوشه ای از دلت را با خود بردم

این روزها خورشید دیگر اتاقم را روشن نمی کند
ماه دیگر لبخند نمی زند
و ستاره ها دیگر با من حرف نمی زنند

مرا ببخش اگر تمام دلم را برایت یادگاری گذاشتم
مرا ببخش که چاره ای جز رفتن نداشتم...

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


چه لحظه ی درد آوریست

وقتی که تنها صدای احساس را

در کویر گوش می شنوی

و ضجه های دلخراشی که به جان تقدیر چنگ می زند

انگار می شود روی همه ی احساسها با چکمه ی غرور لگد زد

حتی بر یادگاری که از سالیان دور بر شا خه هایش نوشته

بی اعتنا گذشت !!!!!!!!!!!!!!

می شود با صورتک به ظاهر انسان حیوان ماند

و حیوان زندگی کرد

و با بی رحمانه ترین قانون جنگل هم

به جان ضعیفترین غربت افتاد

انگار می شود به هر لحظه تلنگر زد

سا کت ماند و بی احساس زندگی کرد

 

انگار می شوددددددددددددددد!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


شب بود و ستاره و ماه

و عجیب که باران می بارید !

من زیر باران در پی نمیه ی گمشده ام می گشتم .

ناگاه سایه ای را دیدم ...

سایه ای مضطرب و لرزان بود

سایه ای سرکش و سرگردان بود

و به یکباره در نمیه ی راه

او به من ملحق شد

او درونم گم شد !

با صدایی که در آن عشق تمنا می کرد فریاد کشید :

که منم نیمه ی گمشده ات ای دوست ! یعنی مرگ.....

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


 
 
 
 
روزي به شهري سفر خواهم كرد كه دلم هرگز نگيرد ... خسته از اين رنگهاي سفيد وسياه ... از اين پيچش و التهاب واژه ها و مبهوت از اين سكون لحظه ها دايره وار به گرد خويش چرخيده ام و پيوسته از خود مي پرسم آيا دنيا همينقدر كوچك است ؟ همانند مورچه اي كه درون يك قطره آب زنداني شده است ... شايد روزي بشود از اين قطره آب خود را رها كنم و به شهري بزرگتر كه درياچه اش يك قطره آب نباشد سفركنم... به شهري كوچ خواهم كرد كه درياي ذهن من اسير قطره خرده فكري سراب گونه نشود ... من از آدميان خسته و به آدميان مشتاقم ... من ذهن خويش را تكانده ام از همه مشاقيها و از همه اسارتها و نفرتها و خستگيها .. اكنون كه با سربلندي به اين احساس نائل آمدم مي خواهم راه خويش گيرم و به شهري سفر كنم كه خدا آنجا فانوسي برايم روشن گذاشته است ...

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


 

 

 

سالهاست که قلب یخ زد من

در بدن ظریف و  برفی ام نمی تپد...

من مرده ام ...

آري من مرده ام ولي...

مگر نمي گويند اگر قلب نتپد می میریم؟ می میریم و تا ابد

می خوابیم؟

پس چرا من باید همچنان در کوچه پس کوچه های

بی کسی دل شکسته به دنبال راه خروجی باشم؟

باور کنید که من مرده ام...

باور کنید که من مرده ام...

.باور کنید که من مرده ام...

 

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


در شبان غم تنهایی خویش


عابد چشم سخنگوی توام


من در این تاریکی


من در این تیره شب جانفرسا


زائر ظلمت گیسوی توام


گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من


گیسوان تو شب بی پایان


جنگل عطرآلود


شکن گیسوی تو


موج دریای خیال


کاش با زورق اندیشه شبی


از شط گیسوی مواج تو من


بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم


کاش بر این شط مواج سیاه


همه ی عمر سفر می کردم


من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور


گیسوان تو در اندیشه ی من


گرم رقصی موزون


کاشکی پنجه ی من


در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست


چشم من چشمه ی زاینده ی اشک


گونه ام بستر رود


کاشکی همچو حبابی بر آب


در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود


شب تهی از مهتاب


شب تهی از اختر


ابر خاکستری بی باران پوشانده


آسمان را یکسر


ابر خاکستری بی باران دلگیر است...

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم

 

 

و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي

 

 

ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم

 

هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد

 

 

آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم

 

 

به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و

 

 

مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...

 

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


 

 

 

پروانه

 

 من در توری افتاده است که عنکبوتش سیراست.

نه میتواند پرواز کند و نه بمیرد

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

 

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


اون که یه وقتی تنها کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت رفت

رفت از کنارم

از درد دوریش

من بی قرارم

من بی قرارم

من بی قرارم

 

+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |


X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته سوم تیر 1387

هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387




    تعداد بازديدها: