|
با سلام به همه دوستای عزیز.
از همه شما ممنونم که با نظراتتون سعی بر این داشتین که این وبلاگ بهتر بشه تو بعضی نظرات می خوندم که با این وبلاگ موافق نیستن. یعنی یه جورایی مشکل دارن و حتی سعی می کردن که این وبلاگ رو هک کنن که شکر خدا نقششون نگرفت. واسه اونا هم خیلی متاسفم که نمی ذارن این جور وبلاگها کار خودشونو انجام بده. البته دست خودشونم نیست ولی چه میشه کرد که طبیعت و ذات اینا هم این جوریه دیگه. خوب... منم دارم دیگه بار و بندیلمو جمع می کنم و از این کلبه نقل مکان می کنم ولی نه واسه فرار از واقعیت نه بیشتر واسه دل خودم می خوام برم. ولی به کوری چشم اینا هم که شده با یه کلبه درویشی بهتر با فضایی گرمتر میام. قول میدم. بازم از اونای که این مدت با من بودن خیلی خیلی ممنونم. و با اینا در تماس هستم و از به روز رسانی وبلاگ جدیده مطلعشون می کنم. اونایی که در این با نظراتشون همراهم بودن: آبجی گلم ناناز جون - مهسا خانوم - نیلو خانوم -ستاره خانوم و از همه مهمتر یه تشکر ویژه دارم از ترنم خانوم آبجی ناناز جون که منو شرمنده کرده با حرفاشون. خوب دیگه... اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نا مهربان بودیم رفتیم خداحافظ همگی + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
من در این شبهای سرد خواب آلود چشم هایم را می دهم بر باد اما... کسی نیست که با من باشد در این ویرانی فریاد من در این مرداب تنهایی جسته ام از دلم رسوایی می روم جایی که بودن را بهتر از این در یابی من سکوت بودن را سال ها پیش از یاد بردم می سپارم آن را بر باد...بر خاک...بر یاد من که فکرم یکه ولگرد بیابان هاست حال هیچ کس را نمی یابم چون بیابان بیابان نرگس شهلاست اما ناگاه چشم هایم ققنوس شبانه را دیدند و تنها گوش هایم بودند که آوایش را شنیدند گام بر می دارم در این وادی میان آوای ققنوس شبانگاهی تا که شاید رسم جایی که بودن را بهتر از این دریابی... + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
شبانه های غمگین.روزای بی ترانه
خواب و سکوت مرداب.گودالی از بهانه یک یار بی مروت.یک اندوه بی پایان یک مرداب حقیقی از اشک و برف و باران اینها همه حکایت.از درد بی غروبند از تشنه کامی عشق.در رفتن تو بودن ما عاشقان مرداب.در گودال بهانه در گیر با چه هستیم.با عشق یا زمانه این عشق بی سرانجام.گم شد ولی چها کرد دریایی دلم را.مرداب بی صدا کرد گفتم که خسته ام من.یکجا قرار من نیست چون شعله در خروشم.آرامش دلم کیست عشق تو را نخواهم پس عاشق که هستی معبود از تو دور است خالی از عشق و مستی قلبت شکسته.آری.چون قلب من شکستی این انتقام عشق است.نه اوج خودپرستی مرداب غم رها کن بالی بزن به فردا این انتهای عشق است جاری شدن به دریا ... + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
شبنم مهتاب میبارد. + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
يه مرداب غم انگيز تاريك و سرد و خاموش قلبش شكسته و درد سر تا سر وجودش يادش نيست آخرين بار كي بوسه رو تنش زد كي بود كه با قدمهاش يه روز خوشي رو آورد ببين غم وسياهي تو قلبش لونه كرده تا كه يه روز يه دونه نشست توي وجودش اون دونه ي گرم وريز به سختياش تيشه زد ديگه سياهيا رفت غم وغصه تموم شد + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
هیچ می دانی سکوت مرداب گونه ات چگونه می آزاردم؟
چون سنگی که بر شیشه پنجره ای ناگاه می نشیند اما نمی دانی که از روزنه شکسته شده نور بیشتری می تابد!!! + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
آفتاب که به غروب نشست تو هم می روی...
و من می مانم با... بغضی که راه بر آه بسته... ارزشی که بر لب و چانه مستولی شده... چشم هایی به نم نشسته... مشتهایی گره کرده... نفسهایی به شماره افتاده... زانوانی در آغوش کشیده شده... و این منم تنها ترین ماتم که بر بی کسی های فردای تو سوگوارم.....! چند صباحی به گمان آنکه خاطر،نيلوفرانه ام از تو رنجيده و بر بستر قهر آرميده قاصدكها را براي پا در مياني رهسپار كويم مي كني.... بعد چه؟؟.......!! ............. خشمگين مي شوم بر رقص عقربه هاي ساعت به گاه انتظار تو.... آنزمان كه مرا چشم در راه باشي....! آنگاه كه نداني كه مسافري بر اين جاده نيست.....!! و نيلوفري بر مرداب.... + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
"شعر همان سنجاقکیست که می پرد روی مرداب و جهان زیر بالهای اوست." + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
میان سطرهای خالی مانده زندگی
قدم که نه پرسه می زنم به خیال ستاره ای که شاید چشمکی بزند هواییم می کند میبرد تا اوج سقوط پرتم می کند تا ته هیچستان مرداب؟ یا آب مرد؟ چه فرق می کند بوی تعفنش خفه ام می کند فرو می روم تا اعماق دستی می ماند بی ستاره ارمغان آر برایش تو یک ستاره... + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
سهم من با آن همه دل واپسی
شد همان فریاد ها در بی کسی سهم تو در آسمان های بلند زندگی کردن رسیدن سر بلند من همان نیلوفر مردابی ام که در آن مرداب در تنهاییم خاطراتم از اسارت بی کسی گریه هایم از حقارت نا کسی کاش اندر این ره بی انتها می سید اینجا صدایی از وفا کاش در این منزل پر ز گناه می رسیدم من به یک پشت و پناه ولی افسوس که در زندگی ام من رسیدم به همان بی کسی ام + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
پس از لحظه هاي دراز بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روئيد و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند . و هنوز من ريشه هاي تنم را در شن رؤ ياها فرو نبرده بودم كه براه افتادم . پس از لحظه هاي دراز سايه دستي روي وجودم افتاد و لرزش انگشتانش بيدارم كرد . و هنوز من پرتو تنهاي خودم را در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم كه براه افتادم . پس از لحظه اي دراز پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد و هنوز من در مرداب فراموشي نلغزيده بودم كه به راه افتاد پس از لحظه هاي دراز يك لحظه گذشت برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد و لنگري در مرداب ساعت يخ بست و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم كه در خوابي ديگر لغزيدم . + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند ابر بی باران اندوهم خار خشک سینه کوهم سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه حالیا خاموش خاموشم یاد از خاطر فراموشم روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت روزها این گونه پر پر گشت چون پرستوهای بی آرام در پرواز رهروان را چشم حسرت باز اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است من که جام هستیم از اشک لبریز است میپرستم در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر بر د با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد ناله من میترواد از در و دیوار آسمان اما سراپایش گوش و خاموش است همزبانی نیست تا گویم بزاری ای دریغ دیگرم مستی نمی بخشد شراب جام من خالی شدست از شعر ناب ساز من فریاد های بی جواب نرم نرم از راه دور روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه روشنایی می رود در آسمان بالا ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب همچنان پژمرده در پهنای این مرداب همچنان لبریز ز اندوه می پرسم جام اگر بشکست ساز اگر بگسست شعر اگر دیگر به دل ننشست + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
من از تنهایی اشباعم + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
زندگی در قعر یک مرداب مرد هستی ام با تیشه مهتاب مرد در دلم افسانه محبوب بود بر رهم چشم و چراغش نور بود ماه بود آن شب چراغ سرخوشی مادیانی در رکاب دلخوشی گاه می آمد به شب مهتاب من هر دمش اندیشه فردای من با نوای دلکش مستانه اش دام می شد بر دل پروانه اش هر شبی افسانه ام دلگیر بود خنده هایش بر غمم تدبیر بود باز امشب جان و دل پر می زند در هوایش سر به ماتم می زند در پس مرداب گویی مرده ام زنده زنده در کفن افسرده ام در دلم روزی هوای نور بود آتشی ؛ عشقی ؛ نوایی ؛ شور بود بین که دیگر این دمم آخر رسد مرگ ؛ چون عيسی دمی از در رسد . + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره . پس اگه کسی رو دوست داری برای داشتنش سالها صبر کن ..... + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟ + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
اگر گرداگرد روزم را با گمان ها ببافید و گر ملامت ها را گرداگرد شبم بنویسید هرگز نخواهید توانست برج پایدار صبرم را واژگون سازید هرگز نخواهید توانست شراب را از جام هایم دور سازید در زندگانی ام خانه ای برای آرامش و در قلبم معبدی برای ایمنی هر کس مزه مرگ را بچشد باکی ندارد تا خواب را نیز مزه مزه کند + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
چه چیزی ثابت شده است که ما نیستیم!اگر چه هستیم،واگر هستیم چرا که نیستیم که در مستی هستیم و خوشه متصل به هم را رشته رشته می کنیم و می گوئیم که هستیم! ذات سرشار به آسمانها می رود حتی اگر طعمه هزاران طغیان شود.پس مسیرتان را به دون پرستی تلف نکنید. و این و آن جاده های مسیر عبورتان را پر از سنگلاخ نکنید. شنیده اند کسی هم از جاده های انتظار می گذشت و هنگام ی او هم کس دیگری تصمیم به آغاز داشت.هردو بار سفر بسته بودند و در عبادت گاه هایشان بی صبرانه از تحمل ها توشه بر میداشتند. یکی را شک و گمان برانگیخته بود و در زمان پرسه میزد و یکی دار آئینه را به طاق زنجیر می کرد. آن یکی از خاک بهره مساعد می برد و صعود پیشرفت را در فنا می جست و این یکی عرش هارا نزدیک ترین چرخه دوران میدانست تا سرش به معراج برود حتی اگر به رکوع و سجود بیافتد. آن یکی آهسته آهسته سخن می گفت و در تلاوت بغض را به گریه خیرات می کرد در حالی که این یکی سکوت می کرد تا بر سرش «نزنند» تا فریاد ها را غصه باران کند. آن یکی وادار بود و این یکی اجبار نمی کرد تا حساسیت پیدا کند. به راستی زمزمه این و آن چه بود؟! باز گفتن مانع از تکرار نمی شود و نگفتن راجع از پندار های گذری نمی شود و آنچه می شود را یک خط کسری جدا می کند تا بشود. این چنین است که بی وفا،بي رمق،بي سمت و سوق،بي نشاط.... دود از کنده هم بر نمی خیزد. + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
هنگام غروب برایت عاشقانه می نوازم تا شاید آرام کند دلم را صدای سازم... خسته شده از درد جدایی این دل تنگم بگذار که از درد جدایی بنوازم.... + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
منتظرم که کی فرا می رسه!!! باید برم... راهی نمونده... عمر منم به سر اومده نمی دونم وقتش کیه!!! ولی میدونم نزدیکه فقط منتظرم... فقط منتظرم که کی...؟ کی ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟؟ + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
در اغاز بودنم ارزویی جز ماندن نداشتم این روزها خورشید دیگر اتاقم را روشن نمی کند + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
چه لحظه ی درد آوریست
وقتی که تنها صدای احساس را
در کویر گوش می شنوی
و ضجه های دلخراشی که به جان تقدیر چنگ می زند
انگار می شود روی همه ی احساسها با چکمه ی غرور لگد زد
حتی بر یادگاری که از سالیان دور بر شا خه هایش نوشته
بی اعتنا گذشت !!!!!!!!!!!!!!
می شود با صورتک به ظاهر انسان حیوان ماند
و حیوان زندگی کرد
و با بی رحمانه ترین قانون جنگل هم
به جان ضعیفترین غربت افتاد
انگار می شود به هر لحظه تلنگر زد
سا کت ماند و بی احساس زندگی کرد
انگار می شوددددددددددددددد!!!!!!!!!!! + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
شب بود و ستاره و ماه و عجیب که باران می بارید ! من زیر باران در پی نمیه ی گمشده ام می گشتم . ناگاه سایه ای را دیدم ... سایه ای مضطرب و لرزان بود سایه ای سرکش و سرگردان بود و به یکباره در نمیه ی راه او به من ملحق شد او درونم گم شد ! با صدایی که در آن عشق تمنا می کرد فریاد کشید : که منم نیمه ی گمشده ات ای دوست ! یعنی مرگ..... + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
+ نوشته شده مرداب توسط مرداب |
سالهاست که قلب یخ زد من در بدن ظریف و برفی ام نمی تپد... من مرده ام ... آري من مرده ام ولي... مگر نمي گويند اگر قلب نتپد می میریم؟ می میریم و تا ابد می خوابیم؟ پس چرا من باید همچنان در کوچه پس کوچه های بی کسی دل شکسته به دنبال راه خروجی باشم؟ باور کنید که من مرده ام... باور کنید که من مرده ام... .باور کنید که من مرده ام... + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
در شبان غم تنهایی خویش + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته... + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
پروانه من در توری افتاده است که عنکبوتش سیراست. نه میتواند پرواز کند و نه بمیرد. + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
اون که یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود تنهام گذاشت رفت رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم من بی قرارم من بی قرارم + نوشته شده مرداب توسط مرداب |
|